یا بقیه الله

http://img.tebyan.net/icon/False2.gifبنام تویی که به انتهای عظمتت می پرستمت؛عزیزا؛ خواب بر چشمانم بی تابی می کند و دنیا آنقدر برایم تنگ و ناآرام است که با هیچ چیز و هیچ کس دلم آرام نمی گیرد.نمی گویم که همیشه به یاد تو بودم، اما گاه گاه که دل خراب آباد من، یاد تو می کند تنها آمدنت را می خواهم و بس. در آن لحظه به هیچ چیز جز آمدنت نمی اندیشم، تو را غرق در خوبی و زیبایی و عطوفت می بینم و لحظه ای از یاد تو، هراسان نمی شوم.از کودکی زمزمه هایی به گوشم می رسد که می گویند... 

 اگر بیایی خیلی ها را از دم تیغ می گذرانی، و حال که به جوانی رسیده ام و تار مویی سپید چون برف، بر موهایم ظاهر شده، می دانم که همه دروغ بوده.زیباترین نام لبهای خشکیده قلبم، تنها مونس سوسوی فانوس چشمانم، شاعرانه ترین تصنیف رویاهایم، آرام بخش وجود ناآرامم، پایان بخش لحظه های تنهاییم، مرا دریاب و تا ابد تنها معشوقه ام باش.می دانی مهربانم؛ ترس از آن دارم که چشمانم به خواب رود و روی زیبای تو را نبینم، سخت است هنگام وداع آنگاه که در می یابی چشمانی در حال عبور است و پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد، چشمانت دیگر نبیند.برایم دعا کن پلک هایم تا آمدنت باز نایستد.دوستت دارم به وسعت مهربانی و به اندازه ی سالهایی که در انتظارت خواهم نشستتقدیم به یگانه عشق جاودانی، گل سرسبد عالم خلقت
دلم به اندازه ی نورت گرفته است ای خورشید
و زمان می گذرد و باز نور
منعکس می شود از دل خورشیدی تو
و پریشانی من، کلبه تنهای میان دشت است
که مرا می برد از سوی قرون
و مرا می کشد از بند گناه
و تویی خاطره ی خاطر من
و منم آزرده کن خاطر تو
که در این ظلمت و بیداد زمان
سوی عرفان و شکبانوه می بریم
و تو ای نابترین شمس ضحی
ذره ای نور ده این شیدا را
و مرا دور کن از دایره ی تاریکی
و بزن پاره ی سنگی به دلم
تا شاید سنگ خارا نشود مهمانم
به اندازه ی مهربانیت دوستت دارم و .عطش دیدار تو، دیوانه ام کرده ...
به زمین و آسمان چشم می دوزم، اما انگار هیچ نیست ...
و شاید من هیچ نمی بینم؛
صادقانه بگویم در هر که می نگرم از تو نشان می جویم،
به هرکجا می رسم نام تو را می پرسم که مبادا عابر آن کوچه بوده باشی و من .... من مثل هربار دیر می رسم ....
این بار سنگینی که بر دوش گرفته ام ... چیست؟
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم؛
چقدراز زمستان می ترسیدم و اکنون در بند آنم؛
چقدر از دوری می ترسیدم و حالا از عزیزترینم دورم، دور...
مثل هربار .... دیر رسیدم ، دیر...
اینجایی که منم ، باتو چقدر فاصله است ؟
چقدر فاصله تا دیدار؟ چقدر فاصله تا رسیدن؟
چقدر فاصله تا لمس دستهای نوازش توست؟
بگو.... ای مهر ترین بگو... بقیه الله!
خورشید جمعه ای دیگر دارد به غروب ماتم می نشیند و انگار ، داغ هجران تو همچنان بر دل ما می ماند.
یا بقیه الله!
چشمان اشکبارم را ببین که به راه آمدنت سفید شد و تو باز هم نیامدی.
یا بقیه الله!
شاید خدایت نیامدنت را فرصتی دیگر برای من قرار داده است تا وقتی که تو می آیی خروش، پاک پاک باشد.
یا بقیه الله!
تو که خود فرموده ای که به احوال شیعیانت آگاهی. پس لابد خوب می دانی که میان ما و اذان ظهر و آسمان ، چه رابطه ای است!!!
یا بقیه الله!
تو که خود خوب می دانی برخروش چه دارد می گذرد! پس جان مادرت فاطمه، هق هق غروب جمعه ما را در دفتر عشقبازی های عشاقت ثبت کن.
یا بقیه الله!
خروش را کمک تا از نگاه پنهانش ، غریبی سیراب شود.
یا بقیه الله!
در این غروب جمعه ای دیگر، ضجه غریبانه خروش و نگاه خیسش را که به پیشگاه با شکوهت تقدیم می کند بپذیر.
یا بقیه الله!
وقتی که تو می آیی ، خروش در چه حال است ... خروش در چه حال است...
یا بقیه الله...یا بقیه الله... یا بقیه الله... یا بقیه الله

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1388    | توسط: سعید    | طبقه بندی: دینی، مهدویت،     | نظرات()